|
تنم از حادثه خسته
دلم از غصه شکسته
یه مسافر غریبم
راهیه یک راه دورم
ناجیه شکسته بالم که تویی
تنها نشستی
ای که واسه خاطره من
دل مردمو شکستی
پر بغض و گریه بودم
تو رسیدی تا بخندم
واسه پیدا کردنه تو
دل به جاده ها می بندم
راهیه یه کوله راهم
کوله بار عشقو بستم
دیگه از خودم بریدم
دیگه از آیینه خستم
تویی کعبه ی وجودم
دوره چشمه ی تو گشتم
نکن از دلم گلایه
باید از تو می گذشتم
می خوام این عشق قشنگو از نگاهت پس بگیرم
نمی خوام مثله پرنده توی یک قفس بمیرم
ای نگاه آبیه ناز
کاش تو مهربون نبودی
میون این همه آدم تو یه همزبون نبودی
لحظه ی گذشتن از تو آخرین لحظه دیدار
واسه تو از تو گذشتم
همینو می گن یه ایثار
؛
قفسه ی سینه ام تنگی می کند.
آن مشت خونینی که درون سینه ام یکی در میان می کوبد می خواهد که سقوط کند به پاشنه ی پام از این همه مصیبت.
با قیافه ی مات خیره می شوم به صفحه ی سفید رو به روم و اخبار هولناک را می خوانم
و اشک پی اشک می آید
و بعد که در آینه صورت رنگ پریده ام را از پس مشتی آب می نگرم
دو لخته ی کلفت خون که به چشم چپم دویده نگاهم را خیره می کند.
وه که این شب چه ظلمت غلیظی دارد.
این روزها چه هولناکند.
این اشک ها که پایانی ندارند.
از روزهای بی دغدغه ی پیش از این، به نظرم چند قرن می گذرد.
آن کدام روز بود که عاشقانه می نوشتیم و غزل می خواندیم و با هم بلند بلند می خندیدیم؟؟
اصلا آن مردمان ماها بودیم؟؟
راستی که خود چندی پیشم به نظرم غریب می آید.
اگر آن من بودم حال این آدمک مبهوت عزادار کیست که مدام اشک می ریزد و کابوس می بیند و دل نگران مصیبت بعدی ست
که با چشم های شرربارش به کمین نشسته؟؟
نه این من یک ماه پیش نیست.حتی این منه 20 سال پیش هم نیست.
انگار زلزله ای آمده باشد و ناغافل عزیزانمان را زیر آوار ماتم برده باشد.
این چه روزهای تیره ای ست که از پس هم می آیند؟؟
مرا به صبح سپید بعد از سیاهی نوید می دهی؟؟؟
چقدر خواندیم "سر اومد زمستون" چه امیدی چه امید!
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید...
غم انگیز ترین قسمت این راه می دانی کجاست؟
قله.
آنجا که تو خسته و نفس بریده و زخمی به بالا رسیده ای و خورشید خوش رنگ آزادی بر تو می تابد و با چشم هایی که باید از شوق پیروزی بدرخشد...
اما غرق اشک اند
از بالا به راهی نگاه می کنی که گله به گله عزیزانت در آن خفته اند
و بر جای مانده.
حالا از پس این همه اشک داغ که از پی هم می آید به مفاهیم هستی نزدیک ترم.
حالا در این شب تیره معنی درد را دریافته ام !!
.
.
.
چهره ات محو و پیدا می شود . نه . انگار این پلک های من است که باز و بسته می شود .
باید بیدار بمانم . دنیای تو میان چشمان من است . اگر ببندم ، نابود می شود .
تبلور دنیای تو در آینه ی شوری ست که از چشمانم می چکد .
شور است و داغ .
انگار آتش گرفته ای میان پلک هایم .
می بندم .
محو می شوی . ..
ای کاش حقیقت همین بود .
نابودی تو در ذهنم .
از تصویرت.... که مدام با لبخندهایی آرام ، در روزنه های مخفی ذهنم سرک می کشد .
از این همه حضور تو کلافه ام .
چشم هایم را می بندم و آرزو می کنم که ...... ن باشی .
می خواهم صورت مسئله را پاک کنم .
اگر تویی نباشد ، دوست داشتنی هم در کار نخواهد بود .
چشمهای م را باز می کنم .
هنوز همانجایی .
در ذهنم .
با لبخند همیشگی .
و من لذت می برم . از این همه زجری که از دوست داشتن تو می کشم ...
من آدم گذشتن نیستم .
کناری گرفته ام و نگران تمام لحظات تنهاییت هستم که خوب می دانم با .......
می دانم که عمر دنیا بر تو می گذرد و بغض می کنم ؛
اگر تنی دیگر این تنهایی و تلخی را پر می کند چه باک ! سرت سلامت .
|