تبليغاتX
دوام عشق ...

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

دوام عشق ...



یک روز به یاد ماندنی !!

گفتم :

اي مژده ی روشن !

اي حُله ي نور و نسيم وناز !

من سخت عريانم

ديدم صدايي نيست

                  -بانگ آشنايي نيست-

و با خود آرام مي گفتم :

يا هست اما من نمي دانم !

حالا در اين شب هاي دلتنگ پائیزی

خونسرد و سر در پيش

دستي درون جيب هايم

              -جيب هاي خالي از احساس دلگرمي-

دارم براي خلوت سرد خودم

             آواز مي خوانم   !! 

.

.

.

تنها مي شود با حسي عجيب،درست مانند نقش مبهم بازيگري كه براي نخستين بار اضطراب صحنه را تجربه مي كند

 مقدم پاييز را خوشامد گفت و براي آنان كه خزان رابيش از هديه هاي ديگر آسماني دوست دارند

 نوشت:پاييز مبارك،پاييز گوارا،يا نه سفر عاشقانه پاييز خوش بگذرد ...!

 

فرقي نمي كند اول نامه سلام باشد يا خداحافظي وقتي هيچكدام برايت فرقي نمي كند و مهم نيست...

مهم اين است كه تا هواي دوستت دارم در عاشقانه هايم مي وزدطعم چشمان تو همان عسلي ست كه خوش طعم ترين حادثه هاي دنيا حسرت يك ثانيه تجربه كردنش را مي كشند ...

نمی دانم باز هم به این کلبه ی تنهایی های من

 سری , دلی , نگاهی ...

 نمی دانم ... می زنی ؟؟!

یا

مدفونم كردي ... ؟

راستش فكر مي كردم چند روز كه بگذرد تو سرِ مزارِ اين عشق مي آیي و اشكي،باراني،بغضي،چيزي مي ريزي...

اما هيچكدام حتي نگاهي،حتي نگفتي لعنتي عجب عاشقم بود !

راستي گل مي گويند : خاك سردتر از قطب است و تو از قطب هم سردتر.

اين روز ها عجيب تنهام...

عين سپيدار بلند مدرسه،عين خــــــــدا،عين آسمان،عين قوي بي جفت در حال مرگ،

عين سيمرغ و شايد عين هــــمه،

حتي آن هايي كه آدم فكرش را هم نمي كند كه تنها باشند اما هستند !

 

خيلي روز مي شد كه حتي هيچ چيز برايت پاره هم نكرده بودم چه برسد به اينكه بنويسم...

اما امروز بي جهت دلم هواي آزارهايت را كرد،هواي بي پاسخي ها،به قول بچه هاي ديروز،بي محلي ها ...

ناز هاي بدون نياز،

هواي همه چيزت را كه هيچ نبود !!

بعضي ها خيال مي كنند تو عين همه اي،

بگذار اينگونه زندگي كنند من خيالم راحت تر است

 جزيره ي ناشناخته ي دوردست ترين روياهاي نرسيده ام وقتي كه مي داني دلي در وسوسه ي دوست داشتنت عين بادبادكي گره خورده به درخت گير كرده است ؛

 چرا به روي ماهت هم نمي آوري؟؟!

 

 

 

 

 

 

 


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 |

....

تنم از حادثه خسته

دلم از غصه شکسته

یه مسافر غریبم

راهیه یک راه دورم 

ناجیه شکسته بالم که تویی

تنها نشستی

ای که واسه خاطره من

 دل مردمو شکستی

 

پر بغض و گریه بودم

تو رسیدی تا بخندم

واسه پیدا کردنه تو

 دل به جاده ها می بندم

 

راهیه یه کوله راهم

کوله بار عشقو بستم

دیگه از خودم بریدم

دیگه از آیینه خستم

تویی کعبه ی وجودم

دوره چشمه ی تو گشتم

نکن از دلم گلایه

 باید از تو می گذشتم

 

می خوام این عشق قشنگو از نگاهت پس بگیرم

نمی خوام مثله پرنده  توی یک قفس بمیرم

 

ای نگاه آبیه ناز

کاش تو مهربون نبودی

میون این همه آدم تو یه همزبون نبودی

 

لحظه ی گذشتن از تو آخرین لحظه دیدار

واسه تو از تو گذشتم

همینو می گن یه ایثار

 

؛

 

قفسه ی سینه ام تنگی می کند.

آن مشت خونینی که درون سینه ام یکی در میان می کوبد می خواهد که سقوط کند به پاشنه ی پام از این همه مصیبت.

با قیافه ی مات خیره می شوم به صفحه ی سفید رو به روم و اخبار هولناک را می خوانم

 و اشک پی اشک می آید

و بعد که در آینه صورت رنگ پریده ام را از پس مشتی آب می نگرم

 دو لخته ی کلفت خون که به چشم چپم دویده نگاهم را خیره می کند.

وه که این شب چه ظلمت غلیظی دارد.

این روزها چه هولناکند.

این اشک ها که پایانی ندارند.

از روزهای بی دغدغه ی پیش از این، به نظرم چند قرن می گذرد.

آن کدام روز بود که عاشقانه می نوشتیم و غزل می خواندیم و با هم بلند بلند می خندیدیم؟؟

اصلا آن مردمان ماها بودیم؟؟

راستی که خود چندی پیشم به نظرم غریب می آید.

اگر آن من بودم حال این آدمک مبهوت عزادار کیست که مدام اشک می ریزد و کابوس می بیند و دل نگران مصیبت بعدی ست

که با چشم های شرربارش به کمین نشسته؟؟

نه این من یک ماه پیش نیست.حتی این منه 20  سال پیش هم نیست.

انگار زلزله ای آمده باشد و ناغافل عزیزانمان را زیر آوار ماتم برده باشد.

این چه روزهای تیره ای ست که از پس هم می آیند؟؟

مرا به صبح سپید بعد از سیاهی نوید می دهی؟؟؟

چقدر خواندیم "سر اومد زمستون" چه امیدی چه امید!

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید...

غم انگیز ترین قسمت این راه می دانی کجاست؟

قله.

آنجا که تو خسته و نفس بریده و زخمی به بالا رسیده ای و خورشید خوش رنگ آزادی بر تو می تابد و با چشم هایی که باید از شوق پیروزی بدرخشد...

 اما غرق اشک اند

 از بالا به راهی نگاه می کنی که گله به گله عزیزانت در آن خفته اند

 و بر جای مانده.

حالا از پس این همه اشک داغ که از پی هم می آید به مفاهیم هستی نزدیک ترم.

 

حالا در این شب تیره معنی درد را دریافته ام !!

.

.

.

چهره ات محو و پیدا می شود . نه . انگار این پلک های من است که باز و بسته می شود .

باید بیدار بمانم . دنیای تو میان چشمان من است . اگر ببندم ، نابود می شود .

 تبلور دنیای تو در آینه ی شوری ست که از چشمانم می چکد .

شور است و داغ .

انگار آتش گرفته ای میان پلک هایم .

 می بندم .

 محو می شوی . ..

ای کاش حقیقت همین بود .

نابودی تو در ذهنم .

 از تصویرت.... که مدام با لبخندهایی آرام ، در روزنه های مخفی ذهنم سرک می کشد .

از این همه حضور تو کلافه ام .

 چشم هایم را می بندم و آرزو می کنم که ...... ن باشی .

می خواهم صورت مسئله را پاک کنم .

اگر تویی نباشد ، دوست داشتنی هم در کار نخواهد بود .

چشمهای م را باز می کنم .

هنوز همانجایی .

در ذهنم .

 با لبخند همیشگی .

و من لذت می برم . از این همه زجری که از دوست داشتن تو می کشم ...

من آدم گذشتن نیستم .

کناری گرفته ام و نگران تمام لحظات تنهاییت هستم که خوب می دانم با .......

می دانم که عمر دنیا بر تو می گذرد و بغض می کنم ؛

اگر تنی دیگر این تنهایی و تلخی را پر می کند چه باک ! سرت سلامت .


دوشنبه نهم شهریور 1388 |

دلتنگی ...

از کوچه های خاطره عبور می کردم دوش ، بوی یاس می داد و مریم
تو بودی و ماهتاب ... من بودم و شب ... راز بود و نیاز....

 
دست , فواره ی خواهش شد در حریم حضورت ، نجوای تو بود و سکوت من


در پاسخ کلامت کتاب سخن را باید بست ، گوش باید سپرد به لالائی عاشقانه ات


من بودم و تب

 تو بودی و خنکای بامداد ...

 

 
دیشب آخر دمی چند را مهمان خوابم گشته بودی اینک اما من مانده ام و حروفی گنگ،
تنها با همان زخم های مکرر و بی درمان دیروز های تلخ

 .
کاش باز هم قدم بگذاری بر دیدگانم
بر سرای دلی بی تاب
بر غریبستان دل
بر این کوچه ی دلتنگی ام ....

 

 

؛

 

 

 

من به همين بي خبري و بي جوابي و نيامدن و ناز خريدن و سوختن و مردن راضيم

 تو هم به همين راضي باش.

من چيزي جز اين نمي خواهم.

بگذار همين جوري مثل برفي كه از كوه سرازير مي شود،مسير آسمان را طي مي كند و دوباره به دريا باز مي گردد،

تا. . . هميشه دوستت داشته باشم !

 

 

ازین پس هر جا دلم هوايت را كرد نقطه چين مي گذارم.

يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن،

آخر اگر رسيدن باشد يكي شدن است و نرسيدن يعني آن دو تا هنوز دورند تا رسيدن !

 

؛

مهم نيست هر چه ميل توست عزیز...

 من كه نمي توانم از دم سپيده تا آخر شب به ستاره ها بسپارم بيايند انتظار رفت و آمد تو را بكشند،

اصل كار دل مهربان پر از شيطنت تُست كه خلاصه ی قصه آن را مي توان راحت توي چشمان قشنگت خواند !!

 

 حالا از اين دور نزديك،

يك طاقچه ي پر از شعر حضرت حافظ،

يك ايوان سرشار از شمعداني هاي صورتي و تا ته دنياي عاشقي را تقديمت مي كنم !

.

 

.

 

كسي كه اگر تا آخر دنيا يكريز بدود به گرد پاي اولين لبخند پس از گريه ي بعد از تولد تو هم نخواهد رسيد ...

 


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

...

سخن از بودن‌نیست،

سخن از ماندن‌نیست،

سخن از عمق‌غم است

 و

پریشانی یک‌دل

 كه در اندوه غریبانه‌ی خویش

.... بی‌صدا می‌شکند

.

.

.

شب بود و دل ها همه خالي و و وحشت آلود بودند.

من ماندم و خستگي ماند و،پس كوچه هاي شب...

من ماندم و گريه هايي، كه تلخ و نمكسود بودند..سرشار از حيرت و خستگي،

چشم بر هم نهادم.شب ماند و من ماندم و راه هايي كه مسدود بودند ...

؛

 

گاهی بدبختی و بی کسی یه نفری اونقدر دل آدم رو به درد میاره که غم خودش رو از یاد می بره  ...

خدایا حکمتت رو شکر که به بعضی ها همه چی میدی و بعضی ها جز یه دل ِ ساده ی پر از غم هیچی ندارن ...!!

 ای خدا آخه چه طور دلت میاد ؟؟

چه طور می تونی بنده هاتو این طور ببینی ؟؟ بارگاهت نلرزید از این همه مصیبتی که آوار میشه رو سرش؟

من که هیچ کاری از دستم بر نمیاد واسش بکنم خجالت کشیدم از خودم به خاطر اینکه نمی تونم هیچ کمکی بکنم...

اما خدایا تو چرا؟؟ تو که میتونی.... خدا جون عدالتت کجاست؟..... یه باره دیگه نشونش بده !

.

.

.

شاید تنها چیزی که الان آرومم می کنه این باشه که

یه بچه ی کپل سازگار رو که از این لباس خونگی  های نرم پوشیده و زیر گردنشم بوی شیر می ده

و موهاش خیلی نرمه و خیلی خصوصیات شیرین دیگه داره  بچسبونم به سینه م ...

هنوز بوی خدا می ده !!

 

چقدر قصه ها به هم شبیه

خدایا حرف تازه ای بزن !!

 

 

 

 


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

....

سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش تر دوست می داشت ,

اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره ها کمی دشوارتر است، غرورش را بیش تر از من دوست دارد

 

ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا , هراسی نیست !

 

 

این روزها که نیستی مثل ماه تمرینی است برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه...

دیدی فواره ها تو راه آسمون می شکنن؟؟؟

من یه وقتایی اون جوری دوسِت دارم

نگو پرده های حریر شرمو زدم کنار...

 

می خوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواق های طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره ....

 

 ؛

                همیشه با خود گفته ام همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتنست، نیم دیگر آن هم به شهامت اعتراف برای بیان

 

دلایل نگفتن است ....

 

جز  عشق به چه می شود نازید در عصری که گران ترین کالای عالم دل است اگر خیانتی

 

در کار نباشد ...

 

 

مگر می شود بی تو روز را شب کرد؟؟

مگر می شود من به یاد تو باشم و تو به یاد دیگری؟!

نه ، نه!       

باور نمی کنم

     ! این انصاف نیست

باور نمی کنم...

مگر می شود با تو بودن ها را مرور نکرد

با تو خندیدن ها ، گریستن ها ، سکوت ها ، نگاه ها و ....

من که می دانم ، تو نیز چون من ، غرق در منی ، محو در توام !

دیگران حرف بسیار می زنند

نگاه ها ، شعر بسیار می گویند !

مگر مهم است؟؟

آن ها که نمی دانند      هیچ چیز !

آن ها که ندیده اند        هیچ چیز !

آن ها که زیر مهتاب ما را ندیده اند

آن ها که سحرگاه با ما نخوابیده اند

بگذار بگویند ...

من کر می شوم!

من محو می شوم!

خود را آراسته ام ، زودتر بیا !!

 

 

.

.

.

.

 

راستی نکند نقاشی های ناشیانه ی این قلم فرسوده, خاطر نازنینت را رنگ آزار بزند

 

نکند گمان کنی من از آن

همسفرهایی هستم که میان راه خستگی رابهانه می کنند و شهامت اعترافش را ندارند ....

 

به قداست این لحظه های متبرک شده از عشق قسم من همان مسافر روزهای نخستم و حاضرم تا هر وقت که تو

بخواهی برای .............. روزها را به دفتر خاطراتم گره بزنم !

 

.

.

.

می خواستم بگویم :

                        "گفتن نمی توانم"

آیا همین که گفتم

یعنی

      همین که

                            !!  ؟ گفتم؟

 

 


چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |

....

به نظاره ی من ایستاده ای بر فراز قله ی سکوت !

در نگاهت چه  موج می زند ؟؟

باز هم نمی فهمم و تو خوب می دانی !

و می شناسی هراسم را در نگریستن بر بلندای سکوت قامتت.

تو چه پر غرور و زیبایی....

.

.

اما من ؛

خسته ام!

 از همه خسته ام!

از خودم خسته ام كه ياد واره ای شده ام از بی كسی.

لحظه های تنهايی

و دلتنگی را نمی توانم به كسی بگويم.

 دل، محرم هر بيگانه نيست و تو خوب می دانی ؛

 كه خانه دلم متروك است.

احساس می كنم آدم هايی كه دور و برم پرسه می زننداز هوايی كه تنفس می كنم گذراترند...

كسی را نمی يابم كه با غم فراق آشنا باشد.

 دلم برای ديدارت پر می كشد

 و تو چه آرام و بي صدا از برم پر گشودی...!!

 چگونه بيابمت ؟؟

اگر قرار باشد نگاه منتظر من

 تا ابد پشت اين پنجره سنگی باقی بماند شكايتی ندارم!

 من به خاطرات خوب گذشته هم قا نع ام.

 فقط تو بگو عشق من پاك و مقدس نبود كه سهم من حسرت شد و غم و اشک وانتظار ...  

 

تو هنوز به دورترین  نقطه ی عالم خیره ای،

چه می جویی در افق هایی که پایانی برایشان نیست ؟؟!!

 

.

.

.

.

من همیشه به آدم هایی که به حالای تو تعلق دارند حسودی ام می شد ،

 به آنانی که پشت خط تراوش کلام نقره ای ات می آیند و

 جلوی خط با هم بودنمان خط موازی می کشند

 که مبادا آخرش به هم رسیدن باشد....!

 

اما حالا..

بگذار همه تجربه ات کنند،

به هم نشانت دهند،

زیر سایه ات افتخار کنند،با روی ماهت به آرزوهایشان برسند،

چشمانت را قبله ی موقتشان کنند،ایمانشان شوی...

من که می دانم درست مثل گیاهی که از شدت تابش خورشید می سوزند،

همه می روند،می روند و این من،همان پروانه ای که قصه ی افسانه شدنش با سوز همراه است برای همیشه می ماند،

دیر یا زود رفتنی است و سوختن و سوزاندن...

و سوختن و سوزاندن ماندنی !!

 

تو اهل سوزاندن بمان شمع من.

 و منِ پروانه تا حالای آمده ، تا هنوز نیامده و تا همیشه ی دیر برایت خواهم سوخت!

من باز هم بیشتر دوستت دارم .... بی هیچ دلیلی !

 

 


یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |

تا دوري عزيزي و وقتي نزديك شدي...

سلامي كه امروز برايت مي نويسم رنگش فرق مي كند،مي داني ؟؟؟

آخر حالا دیگر حالی دیگر دارم هم من , هم آسمان ....

 

به همه مي گويم كه مرگ تنها يك معني ندارد،

خيلي ها يواشكي جوري كه كسي سر از آشفتگيِ قلبِ شكست خورده شان در نياورد مي ميرند

همانند من ...

 

تا دوري عزيزي و وقتي نزديك شدي...

به قول حافظ عزيز: "شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي"

و از مولانا آموخته ام: "آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست "

پيش تر ها در گوشه اي از كتاب زندگي خواندم "نفس عشق درمان عاشق است نه نفس معشوق"

ساده ترش هم همان است كه نياكانمان گفته اند: "تا دوري عزيزي و وقتي نزديك شدي. "

.

.

.

.

 

ديگر معجزه نمي شود،

امشب فهميدم معجزه زماني مي آيد كه اميد مُرده است

چرا كه معجزه ي همه ي ماه ها فراتر از معجزه اي ست كه من انتظارش را مي كشم ...!

دلم ترك خورده ؛

براي اينكه محض خاطر يك عمر چشم به راهي ام،چشم بدوزي به يك راه دلم،

دلم سر مي رود براي يك لحظه انصافي راکه...

دلم نمي آيد بنويسم چقدر نداري بد است...

 

چرااا باران نمي زند؟؟

حتي در نخ ابر هم نيست و يا خيال هيچ باريدني را ندارد،

خيال هيچ ندارد به جز صافي , اگر اين همه كه اوصاف است ما كمي صاف بوديم دنيا پر مي شد از شفافي!!!

بگذريم ...

 

اين رسمش نبود،

اجازه نمي گيرم،

منتظر جوابت نمي شوم،

عين تو كه منتظر هيچ چيز نمي شوي.

اما من اولين بار است كه بدون شنيدن جوابت مي روم سر وقت پنجره،

يك دل باران بگيرم و باران نشوم و باران بگريم... اما باران نمي آید !!

آرزو مي كنم كه حتي سايه ي اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من كم نشود.

همين كه تو طلسم لكنت بغض هاي كاغذي ام را مي شكني لا اقل براي آرامش وجدان و من ديوانه و اهالي تشنه ي درد سرزمينم كافي ست ...

 

شبي كه تمشك حادثه را با ساز و ناز و نياز و آواز تجربه مي كني مراقب آن هايي كه مثل تيغ دنياي نگاهت را خراش مي دهند باش !

مراقب رواني انگشتانت،لطافت روح مهربانت،درهاي بسته ي خلوتت،وفایت،زمزمه هاي تنهاييت،غصه هاي ارغواني ات و مخصوصا اسم قشنگت باش !

نكند غصه بخوري! مي خواهم دنيا نباشد اگر يك دانه ی مرواريد از آسمان چشمانت بر كتاب زندگيت بريزد !

.

.

لازم است بنويسم كه من شايد باشم موقت پر از سكوت و ابهام و ترديدي نارنجي ،

اما يقين كن ،تو يقين كن كه من هيچ جا ،هيچ وقت و هيچ جور ديگر نيستم ...

 


چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

...

صدایت هست ، تا صدایت هست نفسی هم هست ،

 صدایت هست ...

و حضورت معنا دار می ماند ،

 از تو دارم این روزها را ،

 اگر قابی مزین می کند

دیوار اتاقم را ، از توست ...

 اگر از نردبان زندگی بالا می روم و گاه خیز می گیرم

چند پله را یکجا ، همه از وجود توست ... که تمام امیدم تویی

کاش بودی اینجا ،

 کنار من روبرویم نه در خیال ، تا بخندم از ژرفای وجود ،

 تا ببینی

که نگاهی از تو چه می کند با دل من ...

دست هایم جوانه می زنند مدام اگر در دست های تو باشند ...

می ایستم روبرویت ،

 زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی !!!

و عاشق تر از همیشه نگاهت می کنم ،

 بغضم تکه می شود مثل شیشه های رنگی

روی شانه ات ،

 عاشق شده ام

بیشتر از پیش دوباره و دوباره ،

مثل رویش زرد خورشید در آسمان ،
مثل لحظه ی حیات ،

مثل اولین چکه باران ،

مثل حضور تو در مستی های بی پایانم


به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال،


چه می کند مهر تو با من ...

چه بی خود شده ام کنار سرخی تو که در رگ های وجودم جاریست !


پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |

....

ديگر نه حرف از مشغول بودن مي زنم نه آمدن و نه ماندن ...

اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و

 اگر اهل ماندن باشد كه . . . نياز به سفارش نيست !

 

دلم مي خواهد طوری زندگي كنم كه آدم ها به آن می گویند عجيب ...

فقط به تو سلام كنم ،

فقط با تو حرف بزنم ،

فقط برای تو دعا كنم ،

فقط تو چيز يادم بدهي ،

دستم فقط در دست تو باشد

 به جای آن تو فقط مال  ... مال من باشي !

آری ؛

ظرفيت مي خواهد تجربه ي لحظه اي با تو بودن  ؛

از دور

 از دور

 اما پر كشيدن تا اوج !!

 

آنقدر در دريا بودنت محو بودم كه فراموش كردم برايت بنويسم ،

تواقيانوس مني

 و

 تو بزرگ شدن را از وفا بيش تر دوست داشتي ...

كوچك شدم وقتي بزرگ ِ بزرگ شدي !

.

.

.

هواي هوايي نشدنت را داشته باش عزیز ،

مي ترسم از شكست ،

 شايد بهتر است بنويسم :

 شكست دوباره !

 


دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

...

دلم می لرزد از نوشتن اسمت... چه برسد به گفتنش ...

اما امروز ده ها بار صدايت کردم

نبودی. بغض کردم.

نبودی. گریه کردم

خیلی زیاد....

تنها علامت گريه ، تر شدن چشم نيست

كسايي كه بي چشم خيس گريه مي كنند ابري ترند ،

سبك هم نمي شوند

دل و دستشان هم مي لرزد ،

اشك هم كه نمي ريزند

 پس خيالشان ناراحت تر است

این روزها تو را عجیب کم دارم...

ای کاش می بودی...

داشتن در رويا دردي را دوا نمي كند گرچه خودش مثل عالم ديوانگي عالمي دارد....

.

.

.

مي ترسيدم از تقدست ،

از حماسه ي عشقت ،

از رعناييت ،

از برق چشمانت ،

از جذبه ي جذابت ،

از زلاليت و ...

از بزرگي ات مي ترسيدم.

مي ترسيدم!

 

تنفست مي كردم ،

با همه ي شكنجه هايي كه .....

اگر عاشق باشم طعم شهد ترين زهر دنيا را دارد !

 

مثل شوكراني كه سقراط نوشيد و من هم

با عشق سر مي كشيدم...!

سر مي كشيدم !

 

گفتم كه بي خبر نباشي بعضي ها عجيب سرزنشم مي كنند ،

فكر مي كنم كمي حسوديشان مي شود

كه تو هر چه سنگ مي زني من ....

همه ي ديوانگان را نمي شود با سنگ راند ،

بعضي هايشان ديوانگيشان چند برابر مي شكفد و بزرگ مي شود ،

بزرگ مثل تو

مثل اسم تو

مثل رنگ سرخ ....

 

 

من دري كه با كليد آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست

 

حتي اگر تمام عاقلان دنيا مرا به جرم راندن عقل از پنجره تفكر پاي ميز محاكمه ببرند ،

 

به يقين مي گويم خيلي پر رنگ تر از دوست داشتن تو ؛

دوستت دارم .

 

اما نه مثل قديم...

من مدت هاست كه هرچه مي گذرد

 

بي دليل بيشتر دوستت دارم

اما ؛

اين بار نه مثل مجنون...نه مثل ليلي...

 

و نه مثل تمام آن هايي كه با جهت يابي علت، اسطوره شدند !!

 

تنها مثل خودم ،

 

تا هر وقت كه بخواهي... دوستت دارم !


دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |

تولد ...

باز هم

يازدهم ارديبهشت آمد و با خود خاطرات ِ تلخ و شیرین گذشته را بازگو کرد ...

کاغذی پیدا نکردم تا پرت و پلا معماری کنم برای خودم...!

 

گفته ای نمی شود گفت : برای آغاز ِ بهار دیگری از زندگی ...... !

.

.

.

می نشینم و تبریک ها را ایستاده پاسخ می دهم !

 

4:30 صبح ؛ شروعی دیگر است برای من ؛

 شروعی  که گردن ِ شناسنامه ام را کلفت تر می کند!

.

.

.

تولدم مبارك !!!

 

؛



من اینک اینجایم


و بايد
باور کنم  


که اینجا
حجم صدا
مي شكند
دل
یخ می زند


و زندگي
محو می شود !!


جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 |

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

قطره هاي اشك برايم عقده شد ...!

!

اي كاش اطمينان داشتم كه نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت ،

پس از سلام نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي

 اشكم عقده نمي شد !

اما حيف كه مي ترسم ....

مثله هميشه !

 

ببين! ديشب كه در نوشته هاي دفترم پرسه مي زدم حرفي يافتم ...

 

تو هم بخوان ، شروع كن و لطفا باور كن ...

 

 

 

هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه لياقت اشك هاي تو را دارد هيچ گاه اشك تو را در نخواهد آورد.""

 

 

 

جسارت نباشد ،

 

اما تو خيلي اشك مرا در آوردي ...

 

كم ديدي و كلي هم نديدي !

و حتي كسي نگذاشت خبرت شود ،

مهم نيست ....

مثله هميشه !

 

شايد اون وقتا اين جوري نشون مي دادي ،

 

همون وقتا كه زياد منتظرم نمي ذاشتي ،

 

دلت نميومد تب غصه هام سر به فلك بكشه ،

 

اما حالا ام گلي ،

 

حالا هم مثه اون وقتا ....

 

بگذريم

 

.

.

.

 

 

محض خاطر عاشقايي كه يه شب آفتاب نزده دلو زدن به درياي سرنوشت و

 

 واسه هميشه تو گرگ و ميش هوا گم شدن ،

 

سكوت نكن...

 

روزي چند لحظه ي ناقابل خودتو بذار جاي من ،

 

ببين چي مي كشي ...!

 

 

 


شنبه پنجم اردیبهشت 1388 |

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم، دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا


ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم، دلم


بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا


ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی


اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا !

 

 

گاهي دلم مي خواهد بداني حال من چگونه است اما بدان كه من هميشه حال

تو را مي دانم ؛

اغلب دلم برايت تنگ مي شود هر لحظه يك بار تنفست مي كنم...

جاي تعجب نيست !!!

 

حالا كه برايت مي نويسم پلك نمي زنم

حالا غرقه زخمه زدنم به سازي كه هر كس نامي برآن مي گذارد ،

گاهي اشك بهترين مضراب براي نواختن شرجي ترين سمفوني دنياست

و گاهي نوازنده يا شاعر براي تقديم يك تكه آتش به آستان نيلوفريه تمامي دل هاي آشفته

يك جرقه كم دارد !

 

حالا ديگر بايد گفت

بايد گفت و رفت

رفت اما ؛

به اميد بازگشت ...

قرار ما باشد هر كجاي دنيا كه باران شديدتر بود ؛

هر جا كه هيچ كس نشاني اش را نمي دانست ،

شايد هم يادش نمي ماند ،

هر جا كه نسيم به پايان مي رسيد و طوفان منتظر اجازه ي تولد بود ؛

قرار ما تمام جزيره هاي نا شناخته ،

نرسيده به هيچ !

زير آلاچيق هاي آرزو ،

جنب نخستين جاي پايي كه روي برف مي ماند ،

نزديك خدا

در آسمان هفتم در همسايگي ملكوت ...

هر جا كه اطمينان مي يابي ديگر بي دغدغه

تو براي مني و ..... من براي تو !!

.

.

.

 مراقب چيز هايي كه شكستند و كاريشان هم نمي شود كرد و مراقب آنهایي كه هنوزم مي شود مانع شكستشان شد باش ...

باز هم برايت مي نويسم اما حالا ديگر كافيست !

 

 

 

 


شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

...

 

سکوت نه ، سخن بگو

رقیب نه ، به من بگو

شوی بگو ، شنیده می

شوی برقص ، دیده می

شوی بخوان که خوانده می

مزن ، که من نمی روم

توام مران ، که بسته ی

که دل نمی بُرم   مرو ،

تو خواب را بهانه کن

کن    رقیــــب را روانه

صبحدم وآنگه بیا تا

کن  جانم ، سر پیمانه

کنم بیا که عاشقی

بندگی کنم درآ  که

برون پرده آ ، دمی

دمی ، که زندگی کنم

سکوت نه ، سخن بگو

... به من بگو

.

.

.

وقتي برف مي بارد مي گويند چون برف سفيد است شاعرانه اش اين است كه

عروسي ست و سفيدي را رنگ عروس مي نامند !

اما ؛

اغلب كسي كه مي ميرد نيز سفيد مي پوشد و ديگران سياه ...!

فرق ميان اين دو عروس چيست؟؟؟

 

سفيد همان سفيد است،چه برف باشد،چه پارچه يا چه هر چيز ديگر...

اما ؛

آدم ها چطور و چرا عوض مي شوند؟؟؟

 

شايد زمين با اينكه سفيد اجباري بر تن كرده،مرگش باشد از درد !!

تو چه فكر مي كني ؟؟؟

.

بگذريم

بگذريم از خيلي چيزها كه گرچه پرسش نيستند اما

علامت تعجب دارند !!

بگذريم ...

اين را در گوش دلتنگي ام پچ پچ كردم و گريستم كه چرا براي تو

نوشتم ...

 

سرنوشت ما را انگار اینگونه نوشته اند :

" هیچ (نقطه) ته خط "


جمعه چهاردهم فروردین 1388 |

عصر صداقت محض ، عصر من و تو ندارد ! عصر هرچه تو بخواهي !!

عصر هر چه تو بگويي فرقي نمي كند ، عصر امكان ندارد جان تو را براي چيزه به اين سادگي قسم بخورم ،

عصر عشق ، عصر گفتن دلم خيلي برايت تنگ شده بود ،

عصر شب هايي كه ببينم چه كسي زودتر مي گويد ... دوستت دارم ...

عصر افتخار به شدت عشق ، عصر نابودي غرور ، عصر با هيچ كس حرف نزن !

عصر محدوديت هاي جذاب ، قوانين دشوار ، استدلال هايي كه كوچك ترين منطقي آن ها را توجيه نمي كند !!

عصر حكومت عشق !

عصر لذت بخش ترين اختلاف دنيا بر سر آن كه چه كسي ديگري را بيش تر دوست دارد ،

عصر شرط بندي هاي عاشقانه بر سر عكس هايي كه دادن و ندادنشان كلي ذوق و شوق داشت ،

عصر تو بيش تر دوستم داري يا من و لذت بي پاسخ ماندنش كه به يك دنيا مي ارزيد .....

 

خطر تحليل رفتن مهربانيست كه ،كم كم دارد ريشه ي نا آرام عشقمان را تهديد مي كند !!

 

و حال كه برايت مي نويسم ؛

داغ می شوم و یخ ؛


سرانگشتان یخ کرده و تن داغ و تب دار


خون در رگ هایم گاه می دود به شتاب

و گاه آرام و من گیج ... ،


پوست تنم دوتا می شود


پوست می اندازم در پیله خود


کسی از درون مرا در خود فرو می برد و در این آشوب درون....

.

.


تو کجایی ؟؟؟!!


چرا کوتاه نمی شود این فاصله های من تا تو ،

تا بیائی نزدیکتر و گر بگیرد تمام زندگی ام !

 

نامت سینه ام را می خراشد
آمیزه ی طلا و زمرد

نور تو چشمانم را می زند

واين است عقده اي براي نوشتن نام زيباي تو ....

بگذار عقده ي من و حرمت تو هر دو حفظ شوند،اين هم سرنوشتي است ...!!


این همه آفتاب و ماه و آسمان

اما جای تو خالیست... بی آنکه فاصله هاکوتاه شو د...


بی تابم و بی قرار !!

من و لحظه های تلخ جدائی
تو و لحظه هاي .....


یکشنبه نهم فروردین 1388 |

....

چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم،

زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم

 
مي بيني؟؟؟
چيزي ته سلول هايم تكان مي خورد و خيال حضورت دست هايم را باز مي كند


اي چنگ مي زند، مي مانم بي هوا و رها وقتي دور مي شوي و پنجه
… مي كشدم مثل رنگ روي زندگي

 روبرویم مه تا نفسم پيش آمده ،
سنگين مي شود و درد مي آيد و در هم مي پيچم ، مچاله مي شوم ، دوباره سرم

مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار ....

چتر مهرت را بر سرم وا کن باران دلتنگی  بی امان می بارد ...         

 

 

سخت می نویسم و می دانم که سخت می خوانی

خیسی نگاهت پیداست !!از پشت این فاصله ها !

 ... می توانی احساسم کنی ؟؟؟

.

.

من گناه نمی کنم ،برای گشایش تو !


چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |

آسمان،
کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،
روشن نیست.
قاصدی،
رفته که پیدا بکند،
خانۀ او


آسمان،
باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،
امیدم،
به شبی دیگرو
فرداشب نیست.


آسمان،
گریه نکن،
بغض دلم می ترکد.
نگذار اشک بریزم،
آبرویم کم نیست.


اندکی باش،
که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،
که دلم با من نیست.

آخرین،
فرصتم اینجاست،
نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست ...

 

 

سخت است زمانی که طالب سهم خود از قصه ی دنیا باشی

یک تنهایی بزرگ با یک دلتنگی به سنگینی سکوت نصیبت شود ...!

.

.

.

 

صدايش را در ذهنم تكرار مي كنم تا فراموشش نكنم

اگر چه حضورش كوتاه بود و كم رنگ

اما...                                                   

 هر چه بود

زيبا بود و شيرين !

 

با آنكه از او دلخورم اما باز هم برايش ترانه محبت مي خوانم

اگر خدا بخواهد او را خواهم ديد

شايد در جايي كه ديگر حضورش برايم

تكرار خوبي ها نباشد !!

شايد هم در جايي كه او را آرزو مي كنم !!

كسي چه مي داند....؟؟؟

 

اي كاش به او گفته بودم كه من هم آرزو دارم ؛

 روزي كلبه اي داشته باشم

 تا تنهاييم را در آن معنا كنم

هميشه زود دير مي شود......

.

.

.

غم زمانه ...

طاقت...؟!؟!؟!

من ؟!؟!؟!...

زندگی ..!

مرگ ؟!؟!؟

ای عزیز...

طاقتی نمانده برای این دل دیوانه...این دل خسته...این دل دردمند...

 

چقدر این جمله الان دیگر از من دور است :

به رویاهایت بیاندیش ؛

و تجلی عشق را باور کن ؛

و آن رابه قلب درد کشیده ات بنشان

تا آرامشت را باز یابی!

( بر جمال ِ نویسنده ی این جمله صلوات...! )                         

 

 عشق یک حس عاطفی و معنوی است که خود در دل عاشق می افتد

نمی شود کسی را به اجبار عاشق کرد

اما ای کاش

حداقل هر عاشقی از دل معشوقه ی خود باخبر می شد ...!!

 

دلم عجیب گرفته ...

آن قدر که خودم هم نمی دانم چه می خواهم

نمی دانم چه می گویم ؟!!

 

مدت هاست برای من و حرف های من مجالی نیست...

این ها گله و شکایت نیست گلم...

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن...

فقط این روزها که حالم خوش نیست دل نازک تر شده ام و همه اش فکر می کنم اگر راستی راستی...

 

دوستانه با وفای ما به کجا رفته اند ......................... !!!!؟؟؟!!!!

خسته ام

 مثل همیشه !!


سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

آسمان می بارد و اشک نیز با او

و من صعود می کنم تا عرش تو

نفس هایم ...

همه قدم هایی است که به سوی تو طی می شود

احساس من

 می گذرد از اوهام شب زده ی مرداب

و می شکفد در سرزمین نور

و بلندیش تا نزدیکی های توست !!

و درونش که زخم خستگی راه را می پروراند 

همچنان می بارد آسمان و اشک نیز در پی او

قطره ها

سیر می کنند رگ های مرا

و زمزمه در نفسم جاری می شود

شوق پرواز جان می گیرد

و سینه سفر را آغاز می کند !

 

 

 

انگار آسمونم دلش گرفته

عجب بارونی می باره امشب !!

 

انگار باز امشب زده به سرم !

باز دلم می خواد حرف بزنم

از هرچی و هر جا که شد ...

 

من نمی دونم ازین دنیای لعنتی چی می خوام که این قدر سفت و محکم چسبیدم بهش !!

چرا نمی رم که هم خودم نفس راحتی بکشم

هم دیگران و از جمله ت...و...

 

خستم

و هیچ کس برای شنیدن این خستگی وقت نداره

مرهم بودن که پیشکش ...

همیشه این طور بوده

که وقت نیاز و احتیاج تنها باشی ...

به خدا قصد گله و شکایت ندارم

فقط یه خرده خسته ام و تنهایی و بغضی که همیشه هست !

 

می دونی چیه

يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي ،

بخواهد مشغول كسي باشد شب و روز و ماه و خورشيد نمي شناسد !!

 

.

.

.

 

توی این نیمه شبه زمستونی بی خود مزاحم حافظ عزیز هم شدم

 باید می دونستم که اونم حرفش همین بود :

 

" حال خونين دلان كه گويد باز،شايد تنها او فهميد كه پروانه.... "

 

 

 

آخه تو که نمی دونی

نمی دونی چه کیفی داره یه نفر که دوستت داره هواتو داشته باشه

 

وقتی یه موجوده بد ذات درست روبروی آدم می ایسته

وقتی که حالت داره از دیدنش به هم می خوره و ....

توی اون لحظه فقط دلت می خواد یکی هواتو داشته باشه ....

یکی که از حریمت دفاع کنه !

 

 

من می گم تا وقتی که  برای قربانی شدن آماده نیستی

به زبان آوردن فدایت شوم

دروغی محضه !!

 

 

"یا تو یا هیچ کس "  اين هم شاید تنها دروغی باشه که هر کس لااقل یه بار توی عمرش ساده اون رو گفته !

 

 

یکی از آرزوهام این بوده که

توی عمرم فقط یه بار

یه نفر صادقانه ی صادقانه

رخ به رخ من بایسته

توی چشام خیره بشه و

بگه دوستت دارم ....

 

 

آرزویی که با خودم به گور خواهم برد !!

 

واضح ترش این که این آرزو هرگز حقیقی نمی شود !

 

گفتم که زده به سرم !!

 

 

 

فقط صادقانه می خوام بگم :

 

امروز که محتاج توام جای تو خالی است

فردا که می آیی به سراغم خبری نیست

در من نفسی نیست در خانه کسی نیست

نکن امروز را فردا !!

 

 

 

 

 


چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

درد دل ...

آخ كه چه قدر دلم واسه يه گوش شنوا تنگ شده ....

گوشي كه فقط براش حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم ....

 

دوست دارم هر چي روي دلم تل انبار شده بريزم بيرون

و اون فقط بشنو ه و بشنوه و بشنوه ....

 

با احساسات من حالت صورتش تغيير كنه

با جاهاي غمناك حرفام آه بكشه ولي هيچي نگه !!

 

اشكامو ببينه و كاري نكنه !

اگه دلش به حالم سوخت بهم چيزي نگه !

 

 

سكوت كنه و سكوت كنه و سكوت ....

 

 

بعد از تموم شدن حرفام هم همشونو يادش بره و مثل قبل فقط بخنده و بخنده و ...

 

يعني همچين چيزي مي شه ؟؟؟

 مي دونم كه نمي شه هر چي توي دل هست رو گفت

 

 

نمي خوام كسي بره توي فكر

نمي خوام دنبال چاره اي كه پيدا نمي شه گشت

نمي خوام ناراحت بشه كسي مثل خودم

 

ترجيح مي دم تنهايي ناراحت باشم ....

 

ترجيح مي دم تنهايي اشكامو بريزم ...

تنهايي كارايي رو بكنم كه قابل گفتن نيست ...!

 

تنهايي ... تنهايي ... تنهايي ....

توي تنهايي ، صداهايي رو كه شنيده نمي شن مي تونم بشنوم !

 اونايي رو كه ديده نمي شن مي تونم ببينم !

 

با همون مهربوني و لطافت هميشگي كه به خاطر دارم ....

 

تنهايي ؛

خسته كنندست ولي جذابه !!

 

شايد اگه من يه طوره ديگه اي بودم

شايد اگه اين جا يه جوره ديگه اي بود

از بلاهايي كه توي اين مدت سرم اومده مي گفتم !

 

.

.

.

.

.

 

عجيب يه چيزي توي سرم تير مي كشه !!

 

يه كوچه باغ خالي مي خوام با يه بعد از ظهره پاييزي !

 

دلم مي خواد اين قدر گريه كنم كه ديگه نتونم جلوي پامو ببينم !

 

دلم مي خواد اين قدر راه برم كه پاي يكي ازين درختاي پاييزي از حال برم !

 

برم جايي كه ديگه برنگردم !!!

 

من خيلي خودخواهم ؟؟؟ نه ؟؟!

 

 

مي دونستم

آخه چاره اي ندارم !!

 

 

 

 


شنبه پنجم بهمن 1387 |

اعتراف ...

درست زماني كه مي پنداري

تمام تاوان ها را پس داده اي

 محاكمه ي وجدانت را

نمي تواني پاسخ گفت

 به خاطره كارهايي كه كرده اي

 و يا

نكرده اي

و بهاي شكستن يك ليوان

 در كودكي را

با شكستن روحت

مي پردازي

و بدين گونه عدالت تو جاري مي شود

 و تو در اين عدالت بي رحم

 خرد مي شوي

 و خرد مي شوي

و خرد مي شوي ....

همه چيز اولش خوبه

 عشق اولش خوبه

تولد اولش خوبه

تعطيلات اولش خوبه

گرما اولش خوبه

 حالا اضافه مي كنم ؛ ذوق اولش خوبه

 آشنايي اولش خوبه

و آتش نيز اولش ....

 

 

ما همه اومدنمون رو جار مي زنيم و رفتنمون رو پنهان مي كنيم ؛

 تا دلمون هم پيشه كسي باشه كه تركش مي كنيم

 و هم پيشه اون كسي كه پيشش مي ريم !!

 

حس مي كنم

اين قدر پستم كه بلندي هاي زندگي رو خيلي دور مي بينم

 گاهي به اين فكر مي كنم كه اگه توي منجلاب خودم گير نكرده بودم

مي تونستم به خيلي چيزا برسم

 مي تونستم تا كجاها بالا برم .............. ؟؟

لجني كه خودم با افكار خودم ساختم خودم

 با خيالاتم پرورش دادم

با ذهنم دنيايي از بد بودن ها رو براي خودم و خوب بودن ها رو براي غير ساختم ...

ديگه پشيموني هم سودي نداره براي را ه هايي كه نرفتم

 آه ؛ هم براي افسوس تكراري شده !!

از بودن با اين " من " خسته شدم !

يه تكوني به خودم مي دم تكون نمي خورم

 تلاش مي كنم .... اما تلاشم ...........

 بي فايده است . . . .

كسي نمي داند كه من ، من نيستم !!! . . .

 

اما خوشحالم كه به يك اشتباه اعتراف مي كنم

 به اشتباهي كه قشنگ بود

 شايد اولش تلخ بود

 اما اين كه اشتباه بود اون رو زيبا مي كرد ...!

 

 

 

 چه غمناك است ديدن مسافري خسته

 در مقصد كه حيران از گم گردن خويش

 در راه بر مي گردد

 تا بيابد خود را


شنبه بیست و یکم دی 1387 |

یه نفر دلش از دنیا پره ...

 

يه نفر ازين دنيا دلش خيلي پره

 

بايد ازين دل پر چشيد

چـشـید و فـهـمید ،

فـهـمید و بـلـعید ،

بلـعیـد و خـندید ،

بـخـندی و ٬ گـریه رو تـوصـیف کـنی

وصـفت رو ٬ به دَرکـِت وصـل کـنی

درکـت رو ٬ بـه مـنـطـق نظم کـنی

نـظـمت رو ٬ شـرح کـنی

و شرحـت رو نـقـش کـنی

امـا نـقـاشیت رو هـدیه نـكنـي ٬

بـزار ي بـالای سـرت

پُـشـتـشم بنـویـسي :

 این اثـر هـیـچ ربـطی به مـن نـدارد ... لطفـا زبـاله نـریـزیـد!!!

آخه زباله هاتون رو نگاه كنيد .... ببينيد چي خوردين كه ايناشو خرج من مي كنيد ؟؟

.

.

.

 

خوشبختي از آن توست

پس نهايت سوء استفاده رو ازش بكن !!

 

بگو...

برقص...

بخوان ...

بخند ...

كسي جاسوسيه تو رو نمي كنه

منم اينجا مي مونم

و با نداري هام به سر مي برم !

 

حالا تو براي همه كس و همه چيز هستي !

تو آزادي ...........

 

 

مي دونم

ثانيه هاي عمر مي گذرن

 چه به سرعت و چه به پوچي !

 

واسه همينه كه

تموم اشكامو زير آستينم و تموم احساسمو زير نگاهم پنهان مي كنم .

 

دست خودم نيست !

 

 


چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

...

وقتي به اطرافم ريزتر نگاه مي كنم

مي بينم انگاري سفره ي دلم واسه خيليا باز شده !!

هر كي هم مياد سر سفره ، لقمه اي كه ازش برنمي داره هيچ

 چند تا لقمه بد مزه هم ميزاره توش .

 

....................

یه زمانی آرزو می کردم اي کاش

! زمین دهن باز کنه و منو ببلعه

اما امروز مي گم كه

ا! کاش آسمون دهن باز کنه و زمین رو ببلعه

 

مي دوني چرا ؟؟

چون ؛

اين روزا هر جا كه ميري

ملت قالب عوض مي كنن

رنگ عوض مي كنن

شكل عوض مي كنن

چه مي دونم انگاري عوض مي شن همه

ديگه هيچ كس خودش نيست !

.

.

.

.

 

قربونه خودم برم كه خيلي وقته همين شكليم :

 

ساده ،

احمق ،

 مهربان ،

 احمق ،

اميدوار به هيچ ،

بازم احمق ؛

هنوزم با معرفت

و خيلي احمق ...!!!

 

متاسفم ؛

 فقط و فقط  واسه خودم .

واسه اين كه نمي تونم حقيقتو باور كنم !

شايد اگه يه طور ديگه بودم اين قدر از

 

خ و د م

ب د م

ن م ي و م د !

 

.

.

.

 

چي مي گي دختر بازم زد به سرت !

 

.

.

.

 

بگذريم

اين روزا چه قدر مهموني رفتم سر سفره ي دل بقيه

جاتون خالي ...

 درد دل خورديم با اشك چشم ...


یکشنبه دهم آذر 1387 |

سلام

 

هيچ وقت چنين حالي نداشتم ؛

فقط فكر مي كردم به قدري پوست كلفت شده ام كه

ديگر بي خيال همه چيز باشم !

 

اما حال اين را مي فهمم كه هيچ چيزه اين دنياي ....

قدرت اين را ندارد كه

حتي

يك آرامش ابدي به من هديه كند

فقط يك آرامش ابدي ...!

 

خسته ام

از همه چيز خسته ام

 

 

نمي دانم چرا باز آمدم !!

شايد براي ابراز يا اثبات وجودم ...!

 

شايد هم براي يك دلتنگي ........

 

خسته ام...
و این را می شود از تمام فلش هایی که بین کتاب های نیمه کاره ام گذاشته ام ، فهمید.

این را برای خودم می گویم.

شاید باورم شود که چقدر این روزها دور شده ام ، دور ِ دور از شوقی که دیگر ندارم .


این، با مرض های عجیب وغریب همیشگی ام فرق دارد

 و درست یک ماه و خرده ای است که یقه ام را جر داده ،

یک جرخوردگی عمیق که هر چقدر با سوزن سفتش می کنم، باز در می رود !
 
احساس چلمنی عجیبی همراه با افسردگی بهم دست می دهد ! ، 

  می نویسم و به زندگی فوق کشکی ام ادامه می دهم...

 

بعد یک حس غریبی می آید سراغم که اینها همه اش بهانه است ، 
شاید دوستم شهامت بیشتری دارد که اعتراف می کند دیوانه شده است

 ولی مشکل من دیوانگی پنهانی ام است که از درون دارد خردم می کند

 و نمی دانم تا کجا می توانم به روی خودم نیاورم .

 

اگر اینجا یک جورهای دیگری بود

 شاید از بلاهایی که این مدت سرخودم آوردم چیزی می گفتم

ولی می ترسم و این ترس هم یک جورهایی خستگی ام را بیشتر می کند...


یاد آن همه شوق می افتم که مدتی پیشم آمده بود

 و یاد خیال های باطلی که فکر می کردم مسیر زندگی ام دارد عوض می شود

 و اینکه خودم را متقاعد کرده بودم که درس بخوانم و ...


خسته ام.

 

 

 

 

هميشه ماندن ، بهترين نيست ...

هميشه رفتن ، آن حضور ناب نيست

گاهي ميان رفتن و ماندن ، هيچ فرقي نيست ...

 

دلتنگم ، باشد !

آن ها را نمي بينم ، باشد !

در خانه نيستند ، باشد !

اصلا مهم نيست !

 

اصل و درست اين است كه عزيزانم

در خانه ي دلم جاي دارند ...

نرم و مهربان .......

 

بدرود .

 


دوشنبه سیزدهم آبان 1387 |

شاید بهانه ای برای پایان انتظار ...

 

سلام ،

خداحافظ !

چیزی تازه اگر یافتید ،

بر این دو اضافه کنید

تا بلكه

باز شود این درِ گم شده بر دیوار ....    

.

.

.

ناگهان چه قدر زود دیر می شود !!!

 

گاهی به رفتن فکر می کنم و گاهی به ماندن

 

اما به راستی بودن مهم تر است یا نبودن ؟

 

مسئله چیست ؟؟

 

چه سخت می شود زمانی که به بودن و نبودن فکر می کنی و

 به نتیجه هم نمی رسی !

 

 

.............................................................................................

 

از هياهوي واژه ها خسته ام

من سكوتم را

از اوراق سپيد آموخته ام

آيا سكوت ؛

روشن ترين واژه ها نيست ؟

هميشه در خلوت

مرگ را مجسم ديده ام

آيا مرگ ؛

خونسردترين واژه ها نيست ؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگي افتادم  

شبي – شايد امشب –

زير نور يك واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

بر حواس پنج گانه ام

خال خوام كوفت .

و هم زمان

 پايين آخرين برگ خاطراتم

خواهم نوشت :

                      پايان

 

 

 

بگذاريد و بگذريد ،

ببينيد و دل مبنديد ،

چشم بياندازيد و دل مبازيد ،

 كه دير يا زود بايد

گذاشت و

 گذشت ...

 

 

        http://leyli-2khtaranezamin.blogfa.com/


شنبه بیست و دوم تیر 1387 |

برای تو ...

 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...

 سکوت بی صدا  نيست ،

سکوت صدايی است که شنيده نمی شود.

سکوت لحظه ايست که فقط نگاه ميکنی !
همان مرز نگاهی که همه چيز را مي
شود با آن فهميد...!


همان آرامش نگاهی که مي
شود با آن تا لبه خط خيال رفت...


همان چرخش نگاهی که به طرف همه می چر خد و با همه چيز حرف مي
زند!
همان نقطه ای که می توانی صدای گريه را درک کنی و صدای تپش قلب را.


سکوت همان حالتی است که مي
شود صدای دور شدن را شنيد.

همان قصه ای که مي گويند مي شود خيلی آرام و بی حرکت فرياد زد.


سکوت همان حس غريبی است
...


که اگر با آن بروی به همه لحظه های گذشته می رسی و به همه آرزوهای آينده .


سکوت لحظه مرور خاطره هاست و لحظه ياد آوری زندگی .


و سکوت فاصله ايست بين نگاه و طنين صدا
!!!

در سکوت مي شود فرياد زد .

مي شود تنها شد تنهای تنها  !


مي
شود بدون صدا حرف زد...

 و بدون تلاش فکر کرد ......

 

شايدم با سكوت بشه شكايت كرد !!

شكايت ، اما از يه دل بي گناه ...

عدالت نيست ؛

اما مي خواستم برات بنويسم

انقدر تسليمت بشم تا

تسليم بشي ...!!

 

از بس بزرگت كردم ،

كوچيك شدم ..... مهم نيست !

پس فقط برات دعا مي كنم .

 

 وقتي جواب درد دل ، سكوت باشه كه براي غريبه ترين آدما هم خرجش نمي كني

ديگه من چي كار كنم ؟؟؟

لطفا چند دقيقه با تموم بي وقتي ، وقتت رو به خاطره هاي دور بده

صورت مهربونت رو توي دستات بگير، بعد

به گذشته هاي دور برگرد .......... !

.

.

.

.

.

.

 

آره من شناخته بودمت ...

حالا تو هم منو شناختي ؟!

تو پر از سكوت و من پر از ابهام !!!

 

.

.

.

.

 

اين رسمش نبود با معرفت .

 

 


جمعه چهاردهم تیر 1387 |

حرف دل با دل ...

قلبم محکوم شد به ساده بودن!

غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !

احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!

دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!

چشمانم محکوم شد به مهربان بودن!

دستهايم محکوم شد به سرد بودن!

پاهايم محکوم شد به تنها رفتن!

آرزوهام محکوم شد به محال بودن!

 

 "وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!

 

و "عشقم" محکوم شد به " ظالم" بودن ...!!

 آره

اينم تقدير ماست ديگه

بازم سرنوشت بد نوشت ...!

 

يكي هست كه بگه من چرا بايد اين همه محكوم بشم ؟

هست كسي ؟؟

بگه من چرا ظالم ،

چرا ساده ،

چرا تنها ،

چرا مغرور ،

اصلا چرا ........

بايد باشم ؟؟؟!!

 

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای

من شکستم هر دو را

گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام

به خاموشی مغرورانه ات

شکستی تو مرا

با تو گفتم :

از همه تنهایی ام، خستگی ام

با تو گفتم تا بدانی ،

با همه ناجی گری، بی ناجی ام

تو، سکوتت خنجریست

بر قلب من

و حضورت، مرهمی

بر زخم من

پس، باش

تا همیشه با من باش

حتی اگر خاموشی

......

.

ناگفته ها به قدري زياده كه توي يه كلمه نمي شه جاش كرد ...!!

.

.

.

شايد درستش اين باشه :

 

هیچ کس ندید اماشرم ، اشتیاق ما را

هرکسی رسید تنها : زل زد و نگاهمان کرد

گرچه من شبی خودم راپیش تو گذاشتم جا

         روز بعد دیدم اما :  باز یک نفر زیان کرد

 

         خلاصه كه خلاصش كنم اين بار ازون دفعه هايي بود

كه عجيب بهانه اي بود براي نوشتن ...!

         اما نمي دونم چرا بازم نشد حرف دل يا همون درد دلو بگم !!؟

          .

          .

          .

  .

"تو مپندار که خاموشي ما
هست برهان فراموشي ما"

 


یکشنبه نهم تیر 1387 |

...

 

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه !
هر چند از روي دل ...
هر چند كه مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني ،

با تو هستم و خواهم بود ...
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد !!
هميشه در دلم خواهي ماند .
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است !
براي هميشه...

 

 

 

 

آرزو چه قدر بده اگه به دل بمونه ...!

 

سکوت بايد کرد شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد ...

 

يه چيزه ديگه هم هست :

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست !!!

 


چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

تقديم به تو ....

 

باز هم فقط خداوند و خود من آن چه را که در قلبم می گذرد می دانیم ...!

 

سلام :

مي خوام بگم تو اين مدت كه شناختمت

خيلي چيزارو ازت ياد گرفتم ،

خيلي از خاطره هام زنده شد ،

خيلي از حرفام قشنگ شد ،

خيلي از وقتاي تنهاييم پر شد با ياد ....

 

اينو بدون كه خيلي بهم كمك شد ...

.

.

.

.

 

نه

صبر كن !

نمي خوام يه طوري حرف بزنم كه فكر كني واقعا .....

آره اصلا ولش كن !

 

بيا از روزاي خوب

شباي بلند ...

از بيداري ها تا اذون صبح !

از اشكاي قشنگ تر ...

 

مي گم قشنگ چون واسه خاطره ..... بوده .

شايدم از درس نخوندنا !

 

همه گذشتن  ،

اما اين بار به اميد تكرار شدنشون هستيم ...

به اميد آينده ...

سرنوشت رغم نخورده ...

از همه اينا بگيم .

 

 

يادمه كه گفتي :

به يادمون ياد بديم كه يادمون هيچ وقت از يادش نره ...

درسته ؟؟

 

گفتم عجب جمله ي قشنگيه

 پس هميشه توي يادمه ...!

 

هميشه دوست داشتم و دارم كه به تنها عشق قشنگت برسي ...!

 

عشقي كه مي خواد تا آخرش باهات باشه ...

 

بازم بايد يه چيزي بگم  

بگم كه باش ...

اين بار واقعا تو هم باش

باش تا ما هم حس كنيم كه هستيم !

 

نه واسه خاطره خودم .... نه

نه به خاطره من ... نه

فكر كن اين حرفا از طرفه اونه ...

پس

واسه اونايي كه مي دوني بيش تر ازينا واسشون با ارزشي ...

 

واسه اوني كه مي دوني دوستت داره و مي دونم كه دوستش داري !

 

 خودت بخواه تا خدا كمكت كنه ...

 

اين قدر خوب و پاك هستي ...

مي دونم كه هواتو داره

اينو واقعا مي دونم ...

مي دونم كه باورش داري

 

پس بلند شو بگو:

 يا علي

 

 

مي خوام اينم بگم كه ،

حرفاي منو

به دل نگيريا  ......  گل !

 

  

ای خدای عزيز! خواهش مي كنم كمكش كن ....

 

 

 

 

 


جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |

آغاز ...

 

فقط خداوند و خود من آن چه را که در قلبم می گذرد می دانیم ...!

 

انگار همين ديروز بود ...

ولي نه ؛

همين پارسال بود ...

تا چشامو باز كردم يك سال گذشت ...

شايد گفتنش ساده باشه

اما انگار ديگه دوست ندارم پلك بزنم !!

دلم هنوز مي لرزه ...

انگار نگاهم خيسه ...

انگار هنوز يه چيزي ته دلم هست ...

انگار جات خاليه اينجا ...

انگار دلم برات تنگ شده ...!

آره ،

انگار هنوزم دوست دارم !!

.

.

.

چند وقتيه كه ديگه دلم باهام حرف نمي زنه ...!

نمي دونم چرا ...؟؟

فقط منم همينو مي گم :

حیف که لحظه های بودن کنار تو خیلی زود گذشتنو

 تکرار شدن ندارن ...

 

مي خوام ،

به احترام همون دل ،

به احترام دوست داشتن،

به احترام تموم لحظه هايي كه رفتن بمونن ،

به احترام تو، عزيز دل ...

 سكوت كنم ...

باز هم سكوت ......

.

.

.

.

است ...  آري آغاز دوست داشتن

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نيانديشم

كه همين دوست داشتن زيباست !

 

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آري ...

دوست داشتن است ...

گر چه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نيانديشم

كه همين دوست داشتن زيباست ...!

 

 

به تو انديشيدن را عادتي ساخته ام به تنهايي خويش !

زيرا ؛

ياد تو شيرين ترين عهد و عادت من است ...

 

 

 


جمعه هفدهم خرداد 1387 |

پیدایم کن !!

 


چه روزهاي زلالي بود!
هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت،
تا بي نهايت ِ بوسه مي شمرد ...
و ديگري
در حول و حوش ِ شهامت ِ سايه ها پنهان مي شد!
ساده ٬ ساده پيدايم مي كردي!  پونه پنهان نشين من!
پس چرا در سكوت اين خانه پيدايم نمي كني؟


بيا و سرزده برگرد!


بگو: «سك سك! مسافر ساده سرودن ها!»
من هم قوطي ِ قرص هايم را در جوي روبروي خانه مي اندازم!
قلمم را،
چركنويس هاي تمام ترانه هاي تنهايي را!
بعد شانه شعر را مي بوسم!
مي گويم: «خداحافظ!  واژگان نمناك كوچه و باران!
آخر فرشته فراموشكار ِ من برگشت!»
پياده راه مي افتيم!
از دره گرگ ها،
تا كوچه دومين پرنده تنها
راه دوري نيست!
كنج دنج كوچه مي نشينيم!
من برايت از تراكم تنهايي اين سال ها مي گويم
و تو برايم از حضور ِ دوباره بوسه!


ديگر «كبوتر باز برده» صدايت نمي زنم!
بر ديوار ِ بلند كوچه مي نويسم,
«كبوتر با كبوتر، باز با باز»
باور ميكنم كه عاقبت ِ علاقه به خير است!
كف ِ دست ِ راستم را نشان فالگير ِ پير پُل مي دهم،
تا ببيند كه خط ِ عمرم قد كشيده است ...
و ديگر مرا از نزديكي نزول نفس هايم نترساند!


آن وقت، ما مي مانيم و تعبير ِ اين همه رؤيا!
ما مي مانيم و برآوردِ اين همه آرزو!
ما مي مانيم و آغوش ِ امن علاقه...

بيا و سرزده برگرد!

شاعر ؟؟

 


پنجشنبه دوم خرداد 1387 |



آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

سلام دوست گلم ! از این که به این وبلاگ اومدی خیلی خوشحالم امیدوارم خوشت بیادو راضی برگردی. خوشحال تر می شم اگه نظر هم بدی
.
.
.
.

ما كه همسايه ي اشكيم ولي با دل تنگ ...
گر لبي خنده زند ياد شما مي افتيم !

tara_ghashang_22@yahoo.com
نازترین عکسهای ایرانی

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30

یک روز به یاد ماندنی !!
....
دلتنگی ...
...
....
....
تا دوري عزيزي و وقتي نزديك شدي...
...
....
...

آرزو
امین
سارا(tataghari )
مژگان جون
مردونیوس
جوجو
وب زري جون
هميشه پاييز
جوجو و پیشی
بهرام
RaP oR pOp
پنگوئن
مسائل فرهنگی جهان معاصر
ريحانه
داداش مصطفی
کنکاش دات کام
آرمان
مترسك
تنهاي تنها
سوران
راشين
سميرا
داداش فرزام
فاطیما
مجید میر آقایی
خدای عشق
پشیمون

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft